قسمت اول
زمستان 88، دو هفته مانده به عید
در خانه نشسته ام. دارم فکر می کنم که این چند روز تعطیلی عید را چه کنم. حقیقتش را بخواهی حال دید و بازدید ندارم. این خلق بی اخلاق من است دیگر. نمی دانم باهاش چه کنم. گوشه گیر است و تنهایی پسند.
بعد از کلی کلنجار به سرم می زند یکی دو روزی بروم کرمانشاه.
کرمانشاه برای من شهر خاطره و عشق است. شهری است که تنفس هوای آن مرا می برد به دوران دانشجویی. توی ذهنم می روم توی پارک سنگی و کنار معشوق شروع می کنم به قدم زدن.
کرمانشاه تصویب شد!
.
.
.
اصلا چه کاری است که فقط بروی کرمانشاه؟ جاده باز است و تو پا در راه. چرا بیشتر پیش نمی روی؟ برو. برو به هر جا که جاده می بردت.
ببین آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
.
.
.
این هم مصوب شد. مسیر کلی: مرز غربی و حاشیه دریای جنوبی و مرکز ایران.
افتاده ام به خرید. کوله خوب داشتم. پیشتر از مهاباد خریده بودم. باید دنبال یک چادر تک نفره و کیسه خواب سبک می گشتم.
.
.
.
هنوز دو هفته ای به عید مانده. برای کاری یک سفر کوتاه به شیراز کردم. در برگشت در فرودگاه با دو بانوی فرانسوی آشنا شدم. سمیرا و دلیلا. تونسی الاصل بودند و ساکن پاریس. بعد از کمی صحبت اسمم را گفتم و خواستم باهاشان دست بدهم. عین اینکه برق گرفته باشدشان پریدند عقب.
بعد از کلی کلنجار به سرم می زند یکی دو روزی بروم کرمانشاه.
کرمانشاه برای من شهر خاطره و عشق است. شهری است که تنفس هوای آن مرا می برد به دوران دانشجویی. توی ذهنم می روم توی پارک سنگی و کنار معشوق شروع می کنم به قدم زدن.
کرمانشاه تصویب شد!
.
.
.
اصلا چه کاری است که فقط بروی کرمانشاه؟ جاده باز است و تو پا در راه. چرا بیشتر پیش نمی روی؟ برو. برو به هر جا که جاده می بردت.
ببین آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
.
.
.
این هم مصوب شد. مسیر کلی: مرز غربی و حاشیه دریای جنوبی و مرکز ایران.
افتاده ام به خرید. کوله خوب داشتم. پیشتر از مهاباد خریده بودم. باید دنبال یک چادر تک نفره و کیسه خواب سبک می گشتم.
.
.
.
هنوز دو هفته ای به عید مانده. برای کاری یک سفر کوتاه به شیراز کردم. در برگشت در فرودگاه با دو بانوی فرانسوی آشنا شدم. سمیرا و دلیلا. تونسی الاصل بودند و ساکن پاریس. بعد از کمی صحبت اسمم را گفتم و خواستم باهاشان دست بدهم. عین اینکه برق گرفته باشدشان پریدند عقب.
- whats wrong?
- a guy has told us: if you shake men’s hand, the police arrest you
- a guy has told us: if you shake men’s hand, the police arrest you
!!!
کلی باهاشان صحبت کردم تا آرام شدند و دیدند از این خبرها نیست. بیچاره ها پس از دو هفته اقامت در اینجا این را فهمیده بودند و من اولین مردی بودم که باهاشان دست می دادم!
برایم البته عجیب نیست که بعضی ها چنان پیازداغ قضیه را زیاد می کند که اصلیت آش زیر سوال می رود. ملاقات این دو بانوی مسلمان برای من عالی بود. در مدت دو روزی که باهاشان بودم شاید نزدیک شش هفت ساعت را به بحثهای فلسفی گذراندیم و این باعث شد این دو نفر بیشتر از تمامی کسانی که پیشتر دیده بودمشان (از اجانب) برایم جالب باشند.
شب که از شیراز رسیدیم تهران، بردمشان دربند. حیرت، که ما فکر نمی کردیم تهران همچنین مکان باصفایی داشته باشد. غذا با سس بحث فلسفی!
فردایش که روز آخرشان بود را بردمشان بازار. هم سیاحت و هم خرید فرش.
این فرش فروشها هم گرگی اند برای خودشان. چند نفر را گمارده اند در ورودی بازار بعنوان hunter. خارجی بدبخت را مستقیم هدایت می کنند به قربانگاه!
ما هم ظاهرا خوردیم به تور یکی از اینها. وسط راه یکی نزدیکم شد که: اینا خارجی اند؟ (سمیرا و دلیلا نه موی بوری داشتند و نه چشمان آبی. عرب بودند و تقریبا هم قیافه جنوبی های خودمان- مایه خوشحالی!-) گفتم بله.
- اگه می خوای فرش نشونشون بدی، راه از این وره
- ممنونم
- راستی اگه بخوای من خودم حجره دارم اونجا
.
.
.
و مرا ول کرد و رفت سراغ این دو نفر. عینهو بلبل شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن باهاشان. رفتیم مغازه اش و بعد از سه ساعت زیر و رو کردن مغازه، مشتری هایش را پراندم!!
خلاصه
این ماجرا به اینجا ختم می شود که ما بعد از خداحافظی با این دو بانو، از همان خیابان هتلشان (چراغ برق) چادر و کیسه مان را خریدیم.
.
.
.
الان آماده ام برای سفر. کوله بارم را بسته ام.
تنها دلم آشوب است. . .
برایم البته عجیب نیست که بعضی ها چنان پیازداغ قضیه را زیاد می کند که اصلیت آش زیر سوال می رود. ملاقات این دو بانوی مسلمان برای من عالی بود. در مدت دو روزی که باهاشان بودم شاید نزدیک شش هفت ساعت را به بحثهای فلسفی گذراندیم و این باعث شد این دو نفر بیشتر از تمامی کسانی که پیشتر دیده بودمشان (از اجانب) برایم جالب باشند.
شب که از شیراز رسیدیم تهران، بردمشان دربند. حیرت، که ما فکر نمی کردیم تهران همچنین مکان باصفایی داشته باشد. غذا با سس بحث فلسفی!
فردایش که روز آخرشان بود را بردمشان بازار. هم سیاحت و هم خرید فرش.
این فرش فروشها هم گرگی اند برای خودشان. چند نفر را گمارده اند در ورودی بازار بعنوان hunter. خارجی بدبخت را مستقیم هدایت می کنند به قربانگاه!
ما هم ظاهرا خوردیم به تور یکی از اینها. وسط راه یکی نزدیکم شد که: اینا خارجی اند؟ (سمیرا و دلیلا نه موی بوری داشتند و نه چشمان آبی. عرب بودند و تقریبا هم قیافه جنوبی های خودمان- مایه خوشحالی!-) گفتم بله.
- اگه می خوای فرش نشونشون بدی، راه از این وره
- ممنونم
- راستی اگه بخوای من خودم حجره دارم اونجا
.
.
.
و مرا ول کرد و رفت سراغ این دو نفر. عینهو بلبل شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن باهاشان. رفتیم مغازه اش و بعد از سه ساعت زیر و رو کردن مغازه، مشتری هایش را پراندم!!
خلاصه
این ماجرا به اینجا ختم می شود که ما بعد از خداحافظی با این دو بانو، از همان خیابان هتلشان (چراغ برق) چادر و کیسه مان را خریدیم.
.
.
.
الان آماده ام برای سفر. کوله بارم را بسته ام.
تنها دلم آشوب است. . .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر