قسمت دوم
آشوب دل البته از بی تجربگی در سفر نبود. چه، سالهاست که به دلایل و انحاء مختلف پا در راه سفر گذاشته ام. همراه همیشگی ام هم تنهایی بوده است و سکوت.
نمی دانم.
شاید بالاتر رفتن سن یا تنبلی عامل این آشوب بود.
مشکل عمده اما مادرم بود.
راضی کردنش برای نبودن در کنارش در سال تحویل پروژه ای بود که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود. پیشتر گوشی را دستش داده بودم. برای بار آخر که رسما اعلام کردم این نوروز مرا نخواهد دید با شگفتی هرچه تمام تر بی هیچ شکایتی پذیرفت. من هم مجال کلمات بیشتر را ندادم. دلم آرام گرفت و دل زدم به دریا.
سوار اتوبوس کرمانشاه شدم. تا نیمه های شب با راننده مشغول صحبت بودم. آدم اهل شعر و دلی بود. در بین بقول معروف "ابوالهندل جماعت" چنین کسانی کم پیدا می شوند! بیشتر مسیر نه ساعته را اما خواب بودم.
کرمانشاه را خوب بلدم. سه ماه خدمتم را آنجا بودم. گرچه از آخرین حضورم در آنجا 4 سالی می گذشت.
نمی دانم.
شاید بالاتر رفتن سن یا تنبلی عامل این آشوب بود.
مشکل عمده اما مادرم بود.
راضی کردنش برای نبودن در کنارش در سال تحویل پروژه ای بود که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود. پیشتر گوشی را دستش داده بودم. برای بار آخر که رسما اعلام کردم این نوروز مرا نخواهد دید با شگفتی هرچه تمام تر بی هیچ شکایتی پذیرفت. من هم مجال کلمات بیشتر را ندادم. دلم آرام گرفت و دل زدم به دریا.
سوار اتوبوس کرمانشاه شدم. تا نیمه های شب با راننده مشغول صحبت بودم. آدم اهل شعر و دلی بود. در بین بقول معروف "ابوالهندل جماعت" چنین کسانی کم پیدا می شوند! بیشتر مسیر نه ساعته را اما خواب بودم.
کرمانشاه را خوب بلدم. سه ماه خدمتم را آنجا بودم. گرچه از آخرین حضورم در آنجا 4 سالی می گذشت.
از ترمینال رفتم طاق بستان. باید سه کورس تاکسی سوار می شدم. یکی از ترمینال تا میدان گاراژ (آزادی). دوم از گاراژ تا لب آب و از آنجا تا طاق بستان.
سرویس دهی تاکسی ها در ترمینال نظرم را جلب می کند. مسافرکش شخصی در بینشان نیست. باید ابتدا از باجه مخصوص بلیط بگیری و بعد سوار شوی.
طاق بستان سوت و کور بود. هنوز پای مسافران نوروزی به آنجا نرسیده بود. بعد از بازدید از طاق بستان راه افتادم به سمت پارک سنگی. سالها پیش در گوشه ای از این پارک در شبی خردادی، یکی از بهترین خاطرات زندگی ام در کنار حضرت معشوق و با حضور همکلاسی هایمان ثبت شد. این عشق البته تا الان به وصلی نرسیده است و من هم چندین سال است که از ایشان بی خبرم. از طاق بستان می روم به بازار و سراغ مغازه نصراله نوری. دو نفرند که بهترین سوغاتی های کرمانشاه را می پزند: این آقای نوری در چهارراه اجاق و دیگری آقای شکرریز در چهارراه جوانشیر (این دو چهارراه با یک خیابان 200 متری به هم متصل اند). یک بسته نان برنجی می گیرم و در حال خوردن وارد بازار قدیمی می شوم. این را بگویم که نان برنجی که با آرد برنج پخته می شود بسیار ترد و خوشمزه است و اگر در ترکیب آن آرد گندم وارد کنند سفت و نامطبوع می شود.
البته کسانی که از کرمانشاه بازدید می کنند بیشتر آقای شکرریز را می شناسند. الان هم اگر بروی چهار راه جوانشیر مجموعه ای از "شکرریز" ها را می بینی که گوش تا گوش هم مغازه دارند.
ولی انطور که من شنیدم، شکرریز اصلی همان بهروز شکرریزه که مغازه اش داخل کوچه است. البته نان خرمایی های خیلی جالبی تولید نمی کنند و نان برنجی هاشون هم باکیفیت هست و هم با بسته بندی مناسب.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر