قسمت سوم
بازار کرمانشاه را به سرعت رد می کنم. احساس می کنم باید کمی عجله کنم. دلیلش دو چیز است. یکی اینکه هنوز اول سفر است و هنوز موتورم گرم نشده و کمی سرگردانم. دوم اینکه کرمانشاه را از یاد برده ام. به یاد آوردن اسامی و مکانها البته برایم طول کشید.
در بازار که راه می روی برق لباسهای کردی زنانه چشمانت را می گیرد. انواع و اقسام.
گیوه هم که مال همین مناطق است. پیشترها نشانی یکی دو نفر را که گیوه را بصورت سنتی و با پوست و دم گاو می ساختند به من داده بودند. در این سفر هرچه کردم آدرسشان یادم نیامد. این گیوه های اصلی اگرچه گرانند اما راحتی و سگجانیشان مثال زدنی است.
در گوشه ای از بازار سمت راسته زرگرها، کنار مسجد...؟! یک در هست که می گویند در مقبره (حرم) حسین ابن علی است که چندین سال پیش ظاهرا کرمانشاهی ها چقدر طلا و نذورات می فرستند کربلا و این در را می آورند کرمانشاه.
کرمانشاهی ها ارادت عجیبی هم به نان برنجی دارند. جلوی مغازه های توی بازار صف کشیده اند.
از این سمت بازار مستقیم در می آیم توی خیابان مدرس و دنبال تکیه "بیگلربیگی" می گردم. یک علامت کوچک توی خیابان هست. داخل کوچه که می شوی باید از اهالی اش سوال کنی تا به تکیه برسی. اما سرراستش می شود این، که پانصد متر بعد از اینکه میدان آزادی (گاراژ) را می آیی به سمت بازار (چهار راه اجاق) دست چپ کوچه ایست با تابلوی "به طرف تکیه بیگلر بیگی". چهل متر داخل کوچه یک سه راهی است که باید به سمت چپ بپیچی. سی متر جلوتر تکیه است بی هیچ نشانی!
سر کوچه البته چندجا بزرگ روی دیوار، نشانی زورخانه ای را با فلش مشخص کرده اند که ظاهرا باید در همین حوالی باشد.
وارد که می شوم کسی جلوبم را نمی گیرد. دنبال کسی می گردم که اشتباهی نیامده باشم! بعد از لختی، کسی از اتاق نگهبانی بیرون می آید. اجازه دخول می دهد بی گرفتن پولی. وارد حیاط که می شوی، دست چپت در است که می بردت به موزه دیرینه شناسی. مجموعه ای از استخوانها و اسکلت های پیدا شده از همان نواحی، به همراه تصاویر و بنرهای توضیحی از زندگی انسانهای اولیه روبرویت است. موزه البته هنوز کاملا راه نیافتاده بود. جای جایش تکه استخوانی و عکسی فقط.
بیرون که می آیم، می روم به سمت شاه نشین. سالنی است آینه کاری شده با منبری داخلش. دنبال راهنما می گردم. از اتاق کناری می آید و به درخواست من شروع می کند به توضیح دادن. اینجا ظاهرا منزل جناب بیگلربیگی از بزرگان کرمانشاه در زمان قاجار بوده که بعنوان تکیه هم ازش استفاده می کرده اند. تند و تند دو دقیقه ای همه چیز را توضیح می دهد و آماده فرار می شود. من اما شروع می کنم به پرسیدن.
رفتارش را نمی پسندم. با اینکه زن حدودا چهل ساله ای است همانند دختری پاسخ می دهد که پسری می خواهد با چنین سوالاتی او را بسوی خود جلب کند. بیخیالش می شوم. می آیم توی حیاط و سرکی توی سوراخ سنبه های خانه می کشم و می زنم بیرون. این خانه البته بدلیل موقعیت مکانی اش -چنانکه پرسیدم- معمولا همیشه بی مشتری است.
پیش از آنکه از تکیه بیگلر بیگی خارج شوم از نگهبان پرسیدم که برای بازدید کجا را پیشنهاد می کند. گفت سری بزنم به تکیه معاون. نشانی اش را می دهد.
خیلی دور نیست. از کوچه بیگلربیگی که وارد خیابان می شوی دست چپ را می گیری و می روی. حدود پانصد متر بالاتر یک سه راهی است . دویست متر جلوتر دوباره دست راست و گنبد تکیه را روبرویت می بینی. داخل تکیه بلیط می خرم و می روم داخل. به گفته راهنما این تکیه از لحاظ کاشیکاری دیوارها در ایران اولین است. همه جا تصاویر مربوط به نبرد کربلا را با کاشی بر دیوار نقش کرده اند.
بعد از دیدن قسمت اصلی وارد حیاط می شوم. حیاط زیبای کاشیکاری شده که در گوشه ای از آن سنگی به دوار نصب است که می گوید جای پای علی ابن موسی است. برای من این قدمگاه ها همیشه ایجاد سوال کرده است که چگونه یک آدمی روی این سنگ سیاه که احتمالا چیزی از جنس خارا است ایستاده که چنین جای پایش فرو رفته است؟!
یک خانواده دارند از تکیه بازدید می کنند. من همچنان مشغول خوردن نان برنجی. بانوی خانواده به ترکی به همسرش می گوید که باید از اینها برای سوغات بخریم. می روم جلو و شروع می کنم به ترکی باهاشان صحبت کردن و توضیح که چه چیزی از کجا بخرند. گل از گلشان وا می شود!
در گوشه دیگر حیاط ساختمان دو طبقه ای است که موزه اش کرده اند.طبقه فوقانی موزه مردم شناسی و طبقه اول موزه لباس. با سرباز نگهبان آنجا مشغول گپ می شوم. یک گوشه موزه یک علم گذاشته اند. سرباز می گوید که از طلاست. می پرسم که نمی دزدندش؟ با اطمینان غرورآلودی جواب رد می دهد.
من اما چنین گمانی ندارم. دو سوت و نیم است کارش!
بعد از بازدید می روم پیش بلیط فروش و سوال که کجا را بازدید کنم. جاهایی که می گوید شامل یکی دو مسجد و حمام، چنان نظرم را جلب نمی کنند. پیاده راه می افتم بین کرور کرور مردم که برای خرید عید ریخته اند بیرون. با کوله پشتی ام به سختی از میانشان رد می شود. دست آخر می روم و راهم را از خیابان ادامه می دهم. می روم سر چهارراه اجاق و سوار تاکسی می شوم برای ترمینال اسلام آباد که برای شهرهای غربی کرمانشاه ماشین دارد. از میدان تاجگذاری که رد می شویم می رسیم ترمینال. قصد داشتم مستقیم بروم ایلام. از تاکسی که پیاده شدم اما، یک نفر درآمد که: اسلام آباد. سوار شدم و خداحافظ کرمانشاه.
مردم کرمانشاه کرد هستند. اگرچه بعضی هاشان خود را کرد نمی دانند!
در قدیم آداب پهلوانی و لوطی گری بسیار در این شهر رواج داشت که اکنون با مهاجرت افراد غیر بومی به شهر این منش از حالت پسندیده خود، به گردنکشی و نامعقول بازی تبدیل شده است.
خود کرمانشاهی ها چنانکه باهاشان برخورد کرده ام مردمان سر به کار خود و آرام و ملایمی هستند اما این بقیه را بهتر است اظهار نظری نکنم در موردشان.
در این استان گروه های مختلف دراویش و اهل حق و صوفی هم در بخشهای مختلفش زندگی می کند. گفته می شود در کرند غرب شیطان پرستها (؟!!) زندگی می کنند. با اینکه پیشتر کرند رفته بودم اما فرصتی پیش نیامد تا با مردم گفتگویی کنم و در مورد این مطلب سوال کنم. مطمئنم اما که این عدم آگاهی ها که گریبانگیر اکثر مردم دیگر مناطق است باعث پیدایش داستانهای عجیب و غریب در مورد این مردم شده است.
کرمانشاه را من از جنبه دیگری هم بسیار دوست می دارم.
تنبور و تنبوریان!
بازار کرمانشاه را به سرعت رد می کنم. احساس می کنم باید کمی عجله کنم. دلیلش دو چیز است. یکی اینکه هنوز اول سفر است و هنوز موتورم گرم نشده و کمی سرگردانم. دوم اینکه کرمانشاه را از یاد برده ام. به یاد آوردن اسامی و مکانها البته برایم طول کشید.
در بازار که راه می روی برق لباسهای کردی زنانه چشمانت را می گیرد. انواع و اقسام.
گیوه هم که مال همین مناطق است. پیشترها نشانی یکی دو نفر را که گیوه را بصورت سنتی و با پوست و دم گاو می ساختند به من داده بودند. در این سفر هرچه کردم آدرسشان یادم نیامد. این گیوه های اصلی اگرچه گرانند اما راحتی و سگجانیشان مثال زدنی است.
در گوشه ای از بازار سمت راسته زرگرها، کنار مسجد...؟! یک در هست که می گویند در مقبره (حرم) حسین ابن علی است که چندین سال پیش ظاهرا کرمانشاهی ها چقدر طلا و نذورات می فرستند کربلا و این در را می آورند کرمانشاه.
کرمانشاهی ها ارادت عجیبی هم به نان برنجی دارند. جلوی مغازه های توی بازار صف کشیده اند.
از این سمت بازار مستقیم در می آیم توی خیابان مدرس و دنبال تکیه "بیگلربیگی" می گردم. یک علامت کوچک توی خیابان هست. داخل کوچه که می شوی باید از اهالی اش سوال کنی تا به تکیه برسی. اما سرراستش می شود این، که پانصد متر بعد از اینکه میدان آزادی (گاراژ) را می آیی به سمت بازار (چهار راه اجاق) دست چپ کوچه ایست با تابلوی "به طرف تکیه بیگلر بیگی". چهل متر داخل کوچه یک سه راهی است که باید به سمت چپ بپیچی. سی متر جلوتر تکیه است بی هیچ نشانی!
سر کوچه البته چندجا بزرگ روی دیوار، نشانی زورخانه ای را با فلش مشخص کرده اند که ظاهرا باید در همین حوالی باشد.
وارد که می شوم کسی جلوبم را نمی گیرد. دنبال کسی می گردم که اشتباهی نیامده باشم! بعد از لختی، کسی از اتاق نگهبانی بیرون می آید. اجازه دخول می دهد بی گرفتن پولی. وارد حیاط که می شوی، دست چپت در است که می بردت به موزه دیرینه شناسی. مجموعه ای از استخوانها و اسکلت های پیدا شده از همان نواحی، به همراه تصاویر و بنرهای توضیحی از زندگی انسانهای اولیه روبرویت است. موزه البته هنوز کاملا راه نیافتاده بود. جای جایش تکه استخوانی و عکسی فقط.
بیرون که می آیم، می روم به سمت شاه نشین. سالنی است آینه کاری شده با منبری داخلش. دنبال راهنما می گردم. از اتاق کناری می آید و به درخواست من شروع می کند به توضیح دادن. اینجا ظاهرا منزل جناب بیگلربیگی از بزرگان کرمانشاه در زمان قاجار بوده که بعنوان تکیه هم ازش استفاده می کرده اند. تند و تند دو دقیقه ای همه چیز را توضیح می دهد و آماده فرار می شود. من اما شروع می کنم به پرسیدن.
رفتارش را نمی پسندم. با اینکه زن حدودا چهل ساله ای است همانند دختری پاسخ می دهد که پسری می خواهد با چنین سوالاتی او را بسوی خود جلب کند. بیخیالش می شوم. می آیم توی حیاط و سرکی توی سوراخ سنبه های خانه می کشم و می زنم بیرون. این خانه البته بدلیل موقعیت مکانی اش -چنانکه پرسیدم- معمولا همیشه بی مشتری است.
پیش از آنکه از تکیه بیگلر بیگی خارج شوم از نگهبان پرسیدم که برای بازدید کجا را پیشنهاد می کند. گفت سری بزنم به تکیه معاون. نشانی اش را می دهد.
خیلی دور نیست. از کوچه بیگلربیگی که وارد خیابان می شوی دست چپ را می گیری و می روی. حدود پانصد متر بالاتر یک سه راهی است . دویست متر جلوتر دوباره دست راست و گنبد تکیه را روبرویت می بینی. داخل تکیه بلیط می خرم و می روم داخل. به گفته راهنما این تکیه از لحاظ کاشیکاری دیوارها در ایران اولین است. همه جا تصاویر مربوط به نبرد کربلا را با کاشی بر دیوار نقش کرده اند.
بعد از دیدن قسمت اصلی وارد حیاط می شوم. حیاط زیبای کاشیکاری شده که در گوشه ای از آن سنگی به دوار نصب است که می گوید جای پای علی ابن موسی است. برای من این قدمگاه ها همیشه ایجاد سوال کرده است که چگونه یک آدمی روی این سنگ سیاه که احتمالا چیزی از جنس خارا است ایستاده که چنین جای پایش فرو رفته است؟!
یک خانواده دارند از تکیه بازدید می کنند. من همچنان مشغول خوردن نان برنجی. بانوی خانواده به ترکی به همسرش می گوید که باید از اینها برای سوغات بخریم. می روم جلو و شروع می کنم به ترکی باهاشان صحبت کردن و توضیح که چه چیزی از کجا بخرند. گل از گلشان وا می شود!
در گوشه دیگر حیاط ساختمان دو طبقه ای است که موزه اش کرده اند.طبقه فوقانی موزه مردم شناسی و طبقه اول موزه لباس. با سرباز نگهبان آنجا مشغول گپ می شوم. یک گوشه موزه یک علم گذاشته اند. سرباز می گوید که از طلاست. می پرسم که نمی دزدندش؟ با اطمینان غرورآلودی جواب رد می دهد.
من اما چنین گمانی ندارم. دو سوت و نیم است کارش!
بعد از بازدید می روم پیش بلیط فروش و سوال که کجا را بازدید کنم. جاهایی که می گوید شامل یکی دو مسجد و حمام، چنان نظرم را جلب نمی کنند. پیاده راه می افتم بین کرور کرور مردم که برای خرید عید ریخته اند بیرون. با کوله پشتی ام به سختی از میانشان رد می شود. دست آخر می روم و راهم را از خیابان ادامه می دهم. می روم سر چهارراه اجاق و سوار تاکسی می شوم برای ترمینال اسلام آباد که برای شهرهای غربی کرمانشاه ماشین دارد. از میدان تاجگذاری که رد می شویم می رسیم ترمینال. قصد داشتم مستقیم بروم ایلام. از تاکسی که پیاده شدم اما، یک نفر درآمد که: اسلام آباد. سوار شدم و خداحافظ کرمانشاه.
مردم کرمانشاه کرد هستند. اگرچه بعضی هاشان خود را کرد نمی دانند!
در قدیم آداب پهلوانی و لوطی گری بسیار در این شهر رواج داشت که اکنون با مهاجرت افراد غیر بومی به شهر این منش از حالت پسندیده خود، به گردنکشی و نامعقول بازی تبدیل شده است.
خود کرمانشاهی ها چنانکه باهاشان برخورد کرده ام مردمان سر به کار خود و آرام و ملایمی هستند اما این بقیه را بهتر است اظهار نظری نکنم در موردشان.
در این استان گروه های مختلف دراویش و اهل حق و صوفی هم در بخشهای مختلفش زندگی می کند. گفته می شود در کرند غرب شیطان پرستها (؟!!) زندگی می کنند. با اینکه پیشتر کرند رفته بودم اما فرصتی پیش نیامد تا با مردم گفتگویی کنم و در مورد این مطلب سوال کنم. مطمئنم اما که این عدم آگاهی ها که گریبانگیر اکثر مردم دیگر مناطق است باعث پیدایش داستانهای عجیب و غریب در مورد این مردم شده است.
کرمانشاه را من از جنبه دیگری هم بسیار دوست می دارم.
تنبور و تنبوریان!