سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰

شرح سیر اول

قسمت سوم

بازار کرمانشاه را به سرعت رد می کنم. احساس می کنم باید کمی عجله کنم. دلیلش دو چیز است. یکی اینکه هنوز اول سفر است و هنوز موتورم گرم نشده و کمی سرگردانم. دوم اینکه کرمانشاه را از یاد برده ام. به یاد آوردن اسامی و مکانها البته برایم طول کشید.
در بازار که راه می روی برق لباسهای کردی زنانه چشمانت را می گیرد. انواع و اقسام.




گیوه هم که مال همین مناطق است. پیشترها نشانی یکی دو نفر را که گیوه را بصورت سنتی و با پوست و دم گاو می ساختند به من داده بودند. در این سفر هرچه کردم آدرسشان یادم نیامد. این گیوه های اصلی اگرچه گرانند اما راحتی و سگجانیشان مثال زدنی است.
در گوشه ای از بازار سمت راسته زرگرها، کنار مسجد...؟! یک در هست که می گویند در مقبره (حرم) حسین ابن علی است که چندین سال پیش ظاهرا کرمانشاهی ها چقدر طلا و نذورات می فرستند کربلا و این در را می آورند کرمانشاه.
کرمانشاهی ها ارادت عجیبی هم به نان برنجی دارند. جلوی مغازه های توی بازار صف کشیده اند.

از این سمت بازار مستقیم در می آیم توی خیابان مدرس و دنبال تکیه "بیگلربیگی" می گردم. یک علامت کوچک توی خیابان هست. داخل کوچه که می شوی باید از اهالی اش سوال کنی تا به تکیه برسی. اما سرراستش می شود این، که پانصد متر بعد از اینکه میدان آزادی (گاراژ) را می آیی به سمت بازار (چهار راه اجاق) دست چپ کوچه ایست با تابلوی "به طرف تکیه بیگلر بیگی". چهل متر داخل کوچه یک سه راهی است که باید به سمت چپ بپیچی. سی متر جلوتر تکیه است بی هیچ نشانی!
سر کوچه البته چندجا بزرگ روی دیوار، نشانی زورخانه ای را با فلش مشخص کرده اند که ظاهرا باید در همین حوالی باشد.
وارد که می شوم کسی جلوبم را نمی گیرد. دنبال کسی می گردم که اشتباهی نیامده باشم! بعد از لختی، کسی از اتاق نگهبانی بیرون می آید. اجازه دخول می دهد بی گرفتن پولی. وارد حیاط که می شوی، دست چپت در است که می بردت به موزه دیرینه شناسی. مجموعه ای از استخوانها و اسکلت های پیدا شده از همان نواحی، به همراه تصاویر و بنرهای توضیحی از زندگی انسانهای اولیه روبرویت است. موزه البته هنوز کاملا راه نیافتاده بود. جای جایش تکه استخوانی و عکسی فقط.



بیرون که می آیم، می روم به سمت شاه نشین. سالنی است آینه کاری شده با منبری داخلش. دنبال راهنما می گردم. از اتاق کناری می آید و به درخواست من شروع می کند به توضیح دادن. اینجا ظاهرا منزل جناب بیگلربیگی از بزرگان کرمانشاه در زمان قاجار بوده که بعنوان تکیه هم ازش استفاده می کرده اند. تند و تند دو دقیقه ای همه چیز را توضیح می دهد و آماده فرار می شود. من اما شروع می کنم به پرسیدن.
رفتارش را نمی پسندم. با اینکه زن حدودا چهل ساله ای است همانند دختری پاسخ می دهد که پسری می خواهد با چنین سوالاتی او را بسوی خود جلب کند. بیخیالش می شوم. می آیم توی حیاط و سرکی توی سوراخ سنبه های خانه می کشم و می زنم بیرون. این خانه البته بدلیل موقعیت مکانی اش -چنانکه پرسیدم- معمولا همیشه بی مشتری است.

پیش از آنکه از تکیه بیگلر بیگی خارج شوم از نگهبان پرسیدم که برای بازدید کجا را پیشنهاد می کند. گفت سری بزنم به تکیه معاون. نشانی اش را می دهد.
خیلی دور نیست. از کوچه بیگلربیگی که وارد خیابان می شوی دست چپ را می گیری و می روی. حدود پانصد متر بالاتر یک سه راهی است . دویست متر جلوتر دوباره دست راست و گنبد تکیه را روبرویت می بینی. داخل تکیه بلیط می خرم و می روم داخل. به گفته راهنما این تکیه از لحاظ کاشیکاری دیوارها در ایران اولین است. همه جا تصاویر مربوط به نبرد کربلا را با کاشی بر دیوار نقش کرده اند.



بعد از دیدن قسمت اصلی وارد حیاط می شوم. حیاط زیبای کاشیکاری شده که در گوشه ای از آن سنگی به دوار نصب است که می گوید جای پای علی ابن موسی است. برای من این قدمگاه ها همیشه ایجاد سوال کرده است که چگونه یک آدمی روی این سنگ سیاه که احتمالا چیزی از جنس خارا است ایستاده که چنین جای پایش فرو رفته است؟!




یک خانواده دارند از تکیه بازدید می کنند. من همچنان مشغول خوردن نان برنجی. بانوی خانواده به ترکی به همسرش می گوید که باید از اینها برای سوغات بخریم. می روم جلو و شروع می کنم به ترکی باهاشان صحبت کردن و توضیح که چه چیزی از کجا بخرند. گل از گلشان وا می شود!



در گوشه دیگر حیاط ساختمان دو طبقه ای است که موزه اش کرده اند.طبقه فوقانی موزه مردم شناسی و طبقه اول موزه لباس. با سرباز نگهبان آنجا مشغول گپ می شوم. یک گوشه موزه یک علم گذاشته اند. سرباز می گوید که از طلاست. می پرسم که نمی دزدندش؟ با اطمینان غرورآلودی جواب رد می دهد.
من اما چنین گمانی ندارم. دو سوت و نیم است کارش!



بعد از بازدید می روم پیش بلیط فروش و سوال که کجا را بازدید کنم. جاهایی که می گوید شامل یکی دو مسجد و حمام، چنان نظرم را جلب نمی کنند. پیاده راه می افتم بین کرور کرور مردم که برای خرید عید ریخته اند بیرون. با کوله پشتی ام به سختی از میانشان رد می شود. دست آخر می روم و راهم را از خیابان ادامه می دهم. می روم سر چهارراه اجاق و سوار تاکسی می شوم برای ترمینال اسلام آباد که برای شهرهای غربی کرمانشاه ماشین دارد. از میدان تاجگذاری که رد می شویم می رسیم ترمینال. قصد داشتم مستقیم بروم ایلام. از تاکسی که پیاده شدم اما، یک نفر درآمد که: اسلام آباد. سوار شدم و خداحافظ کرمانشاه.
مردم کرمانشاه کرد هستند. اگرچه بعضی هاشان خود را کرد نمی دانند!
در قدیم آداب پهلوانی و لوطی گری بسیار در این شهر رواج داشت که اکنون با مهاجرت افراد غیر بومی به شهر این منش از حالت پسندیده خود، به گردنکشی و نامعقول بازی تبدیل شده است.
خود کرمانشاهی ها چنانکه باهاشان برخورد کرده ام مردمان سر به کار خود و آرام و ملایمی هستند اما این بقیه را بهتر است اظهار نظری نکنم در موردشان.
در این استان گروه های مختلف دراویش و اهل حق و صوفی هم در بخشهای مختلفش زندگی می کند. گفته می شود در کرند غرب شیطان پرستها (؟!!) زندگی می کنند. با اینکه پیشتر کرند رفته بودم اما فرصتی پیش نیامد تا با مردم گفتگویی کنم و در مورد این مطلب سوال کنم. مطمئنم اما که این عدم آگاهی ها که گریبانگیر اکثر مردم دیگر مناطق است باعث پیدایش داستانهای عجیب و غریب در مورد این مردم شده است.
کرمانشاه را من از جنبه دیگری هم بسیار دوست می دارم.
تنبور و تنبوریان!

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۰

شرح سیر اول


قسمت دوم


آشوب دل البته از بی تجربگی در سفر نبود. چه، سالهاست که به دلایل و انحاء مختلف پا در راه سفر گذاشته ام. همراه همیشگی ام هم تنهایی بوده است و سکوت.
نمی دانم.
شاید بالاتر رفتن سن یا تنبلی عامل این آشوب بود.
مشکل عمده اما مادرم بود.
راضی کردنش برای نبودن در کنارش در سال تحویل پروژه ای بود که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود. پیشتر گوشی را دستش داده بودم. برای بار آخر که رسما اعلام کردم این نوروز مرا نخواهد دید با شگفتی هرچه تمام تر بی هیچ شکایتی پذیرفت. من هم مجال کلمات بیشتر را ندادم. دلم آرام گرفت و دل زدم به دریا.
سوار اتوبوس کرمانشاه شدم. تا نیمه های شب با راننده مشغول صحبت بودم. آدم اهل شعر و دلی بود. در بین بقول معروف "ابوالهندل جماعت" چنین کسانی کم پیدا می شوند! بیشتر مسیر نه ساعته را اما خواب بودم.
کرمانشاه را خوب بلدم. سه ماه خدمتم را آنجا بودم. گرچه از آخرین حضورم در آنجا 4 سالی می گذشت.
از ترمینال رفتم طاق بستان. باید سه کورس تاکسی سوار می شدم. یکی از ترمینال تا میدان گاراژ (آزادی). دوم از گاراژ تا لب آب و از آنجا تا طاق بستان.
سرویس دهی تاکسی ها در ترمینال نظرم را جلب می کند. مسافرکش شخصی در بینشان نیست. باید ابتدا از باجه مخصوص بلیط بگیری و بعد سوار شوی.
طاق بستان سوت و کور بود. هنوز پای مسافران نوروزی به آنجا نرسیده بود. بعد از بازدید از طاق بستان راه افتادم به سمت پارک سنگی. سالها پیش در گوشه ای از این پارک در شبی خردادی، یکی از بهترین خاطرات زندگی ام در کنار حضرت معشوق و با حضور همکلاسی هایمان ثبت شد. این عشق البته تا الان به وصلی نرسیده است و من هم چندین سال است که از ایشان بی خبرم.
از طاق بستان می روم به بازار و سراغ مغازه نصراله نوری. دو نفرند که بهترین سوغاتی های کرمانشاه را می پزند: این آقای نوری در چهارراه اجاق و دیگری آقای شکرریز در چهارراه جوانشیر (این دو چهارراه با یک خیابان 200 متری به هم متصل اند). یک بسته نان برنجی می گیرم و در حال خوردن وارد بازار قدیمی می شوم. این را بگویم که نان برنجی که با آرد برنج پخته می شود بسیار ترد و خوشمزه است و اگر در ترکیب آن آرد گندم وارد کنند سفت و نامطبوع می شود.


البته کسانی که از کرمانشاه بازدید می کنند بیشتر آقای شکرریز را می شناسند. الان هم اگر بروی چهار راه جوانشیر مجموعه ای از "شکرریز" ها را می بینی که گوش تا گوش هم مغازه دارند.

ولی انطور که من شنیدم، شکرریز اصلی همان بهروز شکرریزه که مغازه اش داخل کوچه است. البته نان خرمایی های خیلی جالبی تولید نمی کنند و نان برنجی هاشون هم باکیفیت هست و هم با بسته بندی مناسب.

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۰

شرح سیر اول


 
 قسمت اول


 زمستان 88، دو هفته مانده به عید

در خانه نشسته ام. دارم فکر می کنم که این چند روز تعطیلی عید را چه کنم. حقیقتش را بخواهی حال دید و بازدید ندارم. این خلق بی اخلاق من است دیگر. نمی دانم باهاش چه کنم. گوشه گیر است و تنهایی پسند.
بعد از کلی کلنجار به سرم می زند یکی دو روزی بروم کرمانشاه.
کرمانشاه برای من شهر خاطره و عشق است. شهری است که تنفس هوای آن مرا می برد به دوران دانشجویی. توی ذهنم می روم توی پارک سنگی و کنار معشوق شروع می کنم به قدم زدن.
کرمانشاه تصویب شد!
.
.
.
اصلا چه کاری است که فقط بروی کرمانشاه؟ جاده باز است و تو پا در راه. چرا بیشتر پیش نمی روی؟ برو. برو به هر جا که جاده می بردت.
ببین آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
.
.
.
این هم مصوب شد. مسیر کلی: مرز غربی و حاشیه دریای جنوبی و مرکز ایران.
افتاده ام به خرید. کوله خوب داشتم. پیشتر از مهاباد خریده بودم. باید دنبال یک چادر تک نفره و کیسه خواب سبک می گشتم.
.
.
.
هنوز دو هفته ای به عید مانده. برای کاری یک سفر کوتاه به شیراز کردم. در برگشت در فرودگاه با دو بانوی فرانسوی آشنا شدم. سمیرا و دلیلا. تونسی الاصل بودند و ساکن پاریس. بعد از کمی صحبت اسمم را گفتم و خواستم باهاشان دست بدهم. عین اینکه برق گرفته باشدشان پریدند عقب.


- whats wrong?
- a guy has told us: if you shake men’s hand, the police arrest you
!!!

کلی باهاشان صحبت کردم تا آرام شدند و دیدند از این خبرها نیست. بیچاره ها پس از دو هفته اقامت در اینجا این را فهمیده بودند و من اولین مردی بودم که باهاشان دست می دادم!
برایم البته عجیب نیست که بعضی ها چنان پیازداغ قضیه را زیاد می کند که اصلیت آش زیر سوال می رود. ملاقات این دو بانوی مسلمان برای من عالی بود. در مدت دو روزی که باهاشان بودم شاید نزدیک شش هفت ساعت را به بحثهای فلسفی گذراندیم و این باعث شد این دو نفر بیشتر از تمامی کسانی که پیشتر دیده بودمشان (از اجانب) برایم جالب باشند.
شب که از شیراز رسیدیم تهران، بردمشان دربند. حیرت، که ما فکر نمی کردیم تهران همچنین مکان باصفایی داشته باشد. غذا با سس بحث فلسفی!
فردایش که روز آخرشان بود را بردمشان بازار. هم سیاحت و هم خرید فرش.
این فرش فروشها هم گرگی اند برای خودشان. چند نفر را گمارده اند در ورودی بازار بعنوان
hunter
. خارجی بدبخت را مستقیم هدایت می کنند به قربانگاه!
ما هم ظاهرا خوردیم به تور یکی از اینها. وسط راه یکی نزدیکم شد که: اینا خارجی اند؟ (سمیرا و دلیلا نه موی بوری داشتند و نه چشمان آبی. عرب بودند و تقریبا هم قیافه جنوبی های خودمان- مایه خوشحالی!-) گفتم بله.
- اگه می خوای فرش نشونشون بدی، راه از این وره
- ممنونم
- راستی اگه بخوای من خودم حجره دارم اونجا
.
.
.
و مرا ول کرد و رفت سراغ این دو نفر. عینهو بلبل شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن باهاشان. رفتیم مغازه اش و بعد از سه ساعت زیر و رو کردن مغازه، مشتری هایش را پراندم!!
خلاصه
این ماجرا به اینجا ختم می شود که ما بعد از خداحافظی با این دو بانو، از همان خیابان هتلشان (چراغ برق) چادر و کیسه مان را خریدیم.
.
.
.
الان آماده ام برای سفر. کوله بارم را بسته ام.
تنها دلم آشوب است. . .
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند من اند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیز اند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روز ها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو، به سوی خود، به سوی خدا
که راهی ست ناشناخته پر خار ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام


شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۰

گل همیشه بهار


از آثار جناب شهرام ناظری، یکی هست که در دهه شصت بسیار از رادیو پخش می شد، ولی بدلیل اینکه (ظاهرا) فقط در آرشیو رادیو موجود بود و کمتر کسی در اختیارش داشت، طی این سالها اینترنتی نشده بود.
نام این قطعه "گل همیشه بهار" هست. که بیشتر حال و هوای حماسی داره.
خوشبختانه جناب علیرضا، مدیر  بخش موسیقی، شعر و ادبیات انجمن های تخصصی ماهواره زحمتش رو کشیدن و آپلودش کردن. با تشکر ویژه از ایشون و همچنین جناب ناظری، می تونید این قطعه رو از لینک پایین دریافت کنید.
فقط از اونجایی که پیشتر شنیده بودم این یک قطعه حدود 20 دقیقه ای هست، فکر می کنم کمی از بخش پایانی اون (موسیقایی) جا افتاده.
به هر حال خیرالموجودین!

باز آمد بهار، با چندين نگار، خرم شد چمن ها، اي ياران برآئيد!
گل شد ني سوار، بلبل بيقرار، در دشت و دمن ها، اي ياران كجائيد؟
اي حبيبان ما، نوبهاران خوش است
جوشش چشمه ها، ابر و باران خوش است
فصل گل، در چمن، پيش سرو و سمن
ياد ياران خوش است
«ياد ياران خوش است»!
شور آزادگي را گر بهاي جان بود
عشق و دلداگي را هم بهاي آن بود!
جوشش گل نگر، در چمن ريشه كن
بيستون شد جهان، ناخن از تيشه كن!
آري اي آدمي عاشقي پيشه كن!
شور بلبل ببين، در گل انديشه كن!
به داغ عاشقان، ببار اي آسمان
چو كاروان روان،
سرشك همرهان
چنين ديده گريان،
چه فارغي اي بهار؛
كه اندرين روزگار،
شوري داري، مشكين باري
به ماتم گلي
نشسته بلبلي غمين
به داغ او
تو اينچنين
چون سبكباران
فارغ از ياران
اي بهار از خزان، فارغند عاشقان
گو خزاني ميا، گو بهاري ممان!
***
عاشقان، عاشقان
نامتان جاودان
بازو بگشاييد به داد ياران
عالم خونين شد به داغ انسان
آري اي آدمي عاشقي پيشه كن
شور بلبل ببين، در گل انديشه كن!